تبليغاتX
دل شیشه ای

منتظر آپ بعدی من (۲۵ تیر) باشین...!

آخه یه روز مهمه...!

خیلی مهم...!

دوستتون دارم !!!!!

فراوان...!

تا درودی دیگر دوصد باباییییییییی  

+ تحریر شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:45 به قلم لطیف زهرا

سلام….!

خوبین جیجرا….؟؟؟؟؟ عسل مسلا چطورین ؟ به قول بهاره : سلااااااااااااااااااممممم (این سلامش و بدجوری بکشین ) چطوری ؟ خوبی ؟ سلامتی ؟ مامان خوبه ؟ بابا خوبه ؟ آجوت خوبه ؟ نه ؟ به درک ….!

آخـــــــــــــی !!!! بالاخره از شر هر چی امتحان بود راحت شدیم......

ولی از یه طرف هم ناراحتم ....... آخه از دوستام  جدا شدم  و دیگه نمی بینمشون (احتمالا)

خوب  چه خبرا ؟!؟!؟! (اصلا برام مهم نیس چه خبره  ...... ) فقط به خبر هام گوش فرا دهید :

 ۱- بالاخره بعد از کلی بحث و جدل و گفتگو با بر و بکس گرامی قرار بر این شد که بریم رشته ی فنی و حرفه ای ....... 

۲- بابت اون دو تا آپ قبلی متاسفم.......می دونم خیلی غمگین آپیده بودم .....ممنون از اینکه به فکرم بودین و تو نظرهای خصوصی جویای حالم شدین  

من هنوز از حالت دپرسی در نیومدم ........ نمی دونم چرا آخه اینگونه شدم ؟!؟!؟! ......... شاید به خاطر آهنگ های غمگینیه که همیشه و در همه حال گوش می دادم و می دم ...... (البته الان شدت گوش دادنم به آهنگ های غمگین مخصوصا خراطها ، خیلی زیاد شده !!!!!)

۳- اون روز سر امتحان عربی به پیمانه( یکی از دوستای جون جونی امه ، فک کنم یکی دو دفعه تعریفش و کردم ؛ از اون اوباش های مدرسه اس ، مثه خودم   ) بیشتر از ۱۰ نمره رسوندم ؛ چی کار کنیم که خراب رفیقیم

گفتگوی من و پیمانه سر امتحان عربی :

پیمانه : زود باش سوال  8 و 9 و 11 رو هم برسون . Red Hair

من : اون جکه رو که راجع به چراغ قرمز بود و شنیدی ؟

پیمانه : نه .....

و من  در حالی که  از شدت خنده سرخ شدم  : منم نشنیدم !!!!!!!

پیمانه: بی مزه ، اصلا هم خنده دار نیس ....... زود باش دیگه

من : خوب یکی یکی بگو کودوم قسمت هاشون و موندی ؟

پیمانه : همشون .....!

من : مَـــــــرگ ......

و با چه بدبختی اونا رو هم گفتم و نوشت !!!

 

****************************************************************

5-  سر زبان :

من: پیمانه زود باش سوال 6 و بگو .

پیمانه در حالی که کِـرمش می ریزه که اذیتم کنه : چی ؟؟؟؟؟؟! دختر ، برنج شده کیلویی 6 -7 تومن ....... اونوقت تو از من  تقلب می خوای ؟ !

من  در حالی که می خواستم لهش کنم از شدت عصبانیت  :

خفه شووووووو  ........ زود باش باید برسونی . خودت گفتی نخون من می رسونم ؛ به من چه اگه نرسونی به این مراقبه  می گم !

پیمانه : خوب گریه نکن ؛ الان بهت می گم  ...........

 

البته تمام این صحبت ها به وسیله ی لب خونی انجام می شه و از اونجایی که من و  پیمانه در هر چی مهارت نداشته باشیم تو این یکی مهارت داریم و البته صندلی هامون هم نزدیک همدیگس ، راحت با هم ارتباط برقرار می کنیم   ............

 

 

6-  اتفاقی رفتم یه وبلاگ و دیدم یه بازی جالب انجام داده بود  ....... گفتم منم بذارمش و چند تا از دوستام و دعوت کنم 

سوال : در فاصله ی 24 ساعت از مرگ ِ از پیش تعیین شده تون ، کلا چی کار می کنین ؟

پاسخ شدیدا تشریحی :

اول می شینم یه ساعت گریه می کنم که آخه خدایا چرا ؟!؟!   من دختر به این نازی  ، جیگری ، خوشگلی ، تو دل برویییی ....... چرا باید بمیرم ؟!؟! هاااااا ؟؟؟؟!!!!!

بعد از یه ساعت گریه به خودم می گم : ههههه خاک تو سرت پاشو از این 23 ساعتی که مونده استفاده کن   ...........

خوب اول برای صبحونه یک کیلو عسل طبیعی و یک کیلو هم خامه محلی  با نون سنگک تازه می خرم   و می شینم می خورم و به هیچ احد و الناسی هم نمی دم .

بعدش میام پای کامپیوتر و میام نت  ...... دو سه ساعتی تو نت می گردم و بعد میام وبلاگم و با حسرت  نگاه می کنم

و این شعری که خیلی دوسش دارم و خواننده هاش هم : تهی ، تتلو ، طعمه ، رضایا و تو ای اف ام ...... هستن و می خونم : ( البته این یه تیکه ی آخرشه) ( خطاب به وبلاگم بخونین شعره رو ..... )

« واسم خیلی سخته بخوام دل بکنم ، از تو و اون همه خاطره بگذرم ،

روزگار معرفت نذاشت واسه من ، نمی خوامت تو رو دیگه برو از پیش مـــــــَـــن »

راستی یه آپ خداحافظی کوتاه هم می ذارم که اهالی نت بی زهرا شدین ...... و تا هفت سال عزای عمومی اعلام می کنم   و می گم که  تا سه سال هم پیراهن مشکی تون و در نیارین   .....

 

بعدش نیم ساعته وسایلم هام و جمع می کنم و  ماشین بابا رو دو در می کنم و می زنم به جاده ....... 

 شاید رفتم شمال ..... آره همون شمال خوبه ...... من عاشق شمالم  ، یه هفت هشت ساعتی می شینم لب ساحل ( که احتمالا بارون هم داره میاد ) در معرض مستقیم امواج نیلگون دریای خزر  ...........

بعدش دیگه پامیشم میام خونه (بسه زیادی ولگردی کردم  ) ....... البته همه ی اینا بستگی به این داره که پلیس راه من و نگیره   ...... اگه بگیرنم که باید همین 12 -13 ساعت آخر عمرم و گوشه ی زندان آب خنک بخورم .

با خستگی تمام میام خونه ...... یه چندین کیلو هم لواشک و قره قوروت ( دهنم آب افتاد  ) و  .... می خورم ...... گلاب به روتون گلاب به روتون اسهال میشم  ( بازم گفتم گلاب به روتون ) و عزرائیل گرامی رو هم فراری میدم .......

بعدش  دو ساعت با بهاره پشت تلفن فک می زنم و بهش می گم که پیغامم و به ***** برسونه و بگه خیلی نامردی  ...... ( الـَــکی  )

از بهاره هم گلایه می کنم و میگم آخرش هم مامانت موهای من و کوتاه نکرد  (آخه مامانش آرایشگره)  

 بعدش به همه ی کانتکتای موبایلم sms  می دم ( همجنس یا غیر هم جنس فرقی نداره  ) و بهشون می گم چند تا مسیج جدید بدین خیلی لازم دارم ( واسه عزرائیل می خوام )....... در راستای نوعی بی شعوری سادیسمیک که در کودکی من ریشه داره ظاهرا  همه ی مسیج هایی که واسم می فرستن و نخونده پاک می کنم  .   .....

بقیه ی ساعتها رو هم یا میرم خیابون و یکم می گردم ( احتمالا) اگه هم نرفتم  ، می گیرم می خوابم......

یه وصیت نامه هم می نویسم که به هیچ عنوان حق ندارین اجازه بدین که ندا دست به وسایل هام بزنه     ...... در ضمن می نویسم که تمام نماز هایی که نخوندم و روزه هایی که نگرفتم رو ندا باید برام ادا کنه   ...... وگرنه روحم در عذابه  ........

درضمن در وصیت نامه قید می کنم که : حق ندارین که دکوراسیون اتاق مرحومه ی مغفوره (اینجانب ) را تعویض بنمایید (چه عذابی می دم این خانواده ی بدبختم و  )........... و راستی مامان و بابای عزیز می دونم که دلتون واسه ی بی شعوری های   من تنگ می شه به همین خاطر هر شب میام به خوابتون  ........ و اینکه روح من توی این خونه سرگردانه پس مواظب حرفهایی که پشت سر مرده می زنین باشین  .......

در ضمن واسه ی شادی روحم ---»  

 

حالا کسایی که می خوام دعوتشون کنم :

 زهره جووونم (دخترانه) ، آواز دو پرنده  ، گندم گلللمممممم ، نگار جون (نگارستان) ، فرتای جیگر و مهربونم (این وبلاگ از دست من چی می کشه !!!!) ، عسل جوونم (لحظه های بی کسیم) ، محمد رضای عزیزم (عاشق بی معشوق) ، نگار گلم  ، صدف جیگررررررررررر (عشق=کامران و هومن) ، معصووووم عسلم (شیطوونکا) ، لانسلوت عزیز (به دلایلی از گذاشتن آدرس وبلاگ معذوریم....(البته اگه خودش بگه آدرس وبش هم می ذارم))

 

این جیگرایی که دعوتشون کردم حتما باید بازی رو بذارن وگرنه من می دونم و اونا

پ . ن : سیاهی چشمانت را دوست دارم ، چون رنگ روزگار من است !!!!

 

پ . ن : آنکه چشمان تو را این همه زیبا میکرد ، کاش از روز عزل فکر دل ما میکرد  

 یا نمی داد به تو این همه زیبایی را  ،  یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

 

پ . ن : اگه یه دیوونه نگات کنه هیچی نمی شه و هیچ مشکلیم پیش نمیاد ؛ اما وای به اون روزی که یه نگاه دیوونت کنه  .....

  

پ . ن : دلم واست تنگ شده      ..... خیلی زیاد  ..... ! کاش وسعت تنهایی ام رو حس می کردی !!!!!!!

پ . ن : قول می دم به همه تون سر بزنم ..... خیلی زیاد  (انقدر که خودتون از وبلاگ هاتون پرتم کنین بیرون  )..... دوستتون دارم  ..... فعلا بابایییییییییی !  Flower

 

+ تحریر شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:20 به قلم لطیف زهرا |

 

 

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر صدایی که

دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم ... مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

در کلبه ی مجهول به گوش می رسید

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر ......

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

سلام سلام سلام سلام

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ (اصلا جوابش مهم نیست )

مهم اینه که من فقط ۱۱ دقیقه فرصت دارم تا یه مطلب واسه آپ بنویسم..........

به به می بینم که بازدید هام روزی ۲ تا شده !!!!!!!! خوب تقصیر شماها نیست وقتی من نمیام شمام نمیاین ديگه ...... ولی قول می دم جبران کنم .

امروز امتحان زبان فارسی داشتیم.......به قولی **** به امتحان . تازه کشوری بود ........ ولی خدایی خیلی آسون بود این معلم هامون کلی سوال اجق وجق می دن ولی این کشوری ها آسون تره.

دیروز یکی زنگ رده به گوشیم  ، پسره ی احمق فک کرده من دوست دخترشم . کلی باهاش حرف زدم ولی خوب آخرش گفتم که اشتباه شده بود و اینا اونم کلی فحش بی ادب داد ........!

وااااوووووووووووووو  ۳ مین دیگه دیسکانکت می شم......

فعلا اینا باشه بقیش و فردا می نویسم......

 

 

+ تحریر شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:42 به قلم لطیف زهرا |

یه دخمله گل که خاطره هاشو اینجا می نویسه و اسمم هم زهراس ....!
15 ساله و بچه ی تهرانم .
همین دیگه .....!!!

Home
Email
Night Skin